امروز در تاریخ پنج شنبه ۲۱ آبان بعد از گذشت یک ماه و ۱۷ روز از خوابگاه(زندان دانشگاه آزاد نجف آباد) بیرون اومدم.
زندگی توی خوابگاه واقعا سخت و زجر آوره . به خصوص اگر جایی باشی که از شهر دوری و ساعت ۸ شب به بعد اجازه بیرون رفتن از خوابگاه را نداشته باشی (به جز شرایط خاص) و هیچ سرگرمی هم جز یک کامپیوتر نداری.
قبل از رفتن به خوابگاه کلی هدف داری با کلی برنامه برای رسیدن به اهدافت که قصد داری با تمام توان پیش بری و به اهدافت برسی ، اما همین که یک هفته در خوابگاه ماندی همه چیز را از یاد میبری و هیچ انرژی و انگیزه ای برای رسیدن به اهدافت را نداری.
همین که یک فرصتی پیدا بشه و از خوابگاه بیرون بیای دوباره پر از انرژی می شوی و اما چه فایده وقتی که قرار است دوباره به خوابگاه برگردی و در همان محیط زندگی کنی.
امروز صبح اینقدر روبروی آینه ی کنار دفتر سرپرستی موندم که سرپرست با یک لحن خیلی خودمانی گفت : “امیر فکر کنم امروز یه خبرایی هست”.
البته حق داشت. چون یک بار قبل از رفتن کلاس اومدم کلی جلوی آینه موندم و دیدم یقه پیراهنم خیلی بد فرم شده و برگشتم و پیراهنم را عوض کردم و دوباره برگشتم جلوی آینه این بار که من را دید دیگه راستی راستی فکر کرده بود یه خبرایی هست. داشتم از در بیرون میرفتم که اون جمله را بهم گفت . با اینکه خیلی دیرم شده بود و آخر هم به اتوبوس نریسیدم اما ترجیح دادم برگردم و براش توضیح بدم که قراره ظهر بعد از کلاس به شهر کرد بریم.
به دعوت هم اتاقی های شهر کردی.
الان بعد از نماز مغرب هست و تازه اومدیم شهر کرد. نهار را تقریبا ساعت ۳ فرخ شهر خوردیم و جای همه ی دوستان خالی بود و هست.
بچه ها بازی گرفته اند که نصب کنیم و سیستم ها را شبکه کنیم و به جان هم بیافتیم. البته اگر بازی روی سیستم هامون نصب بشه.
این هم عکسی از سیستم ها در حال نصب بازی. و من هم که در حال تایپ هستم و موسیقی گوش میدهم. ناگفته نماند که دوتا از بچه ها فعلا افتاده اند به جان PC و فوتبال بازی میکنند تا زمانی که بازی ها این طرف نصب شوند.البته در این عکس فقط پایه های صندلی های آنها افتاده.
الان که بعد از ۱ ماه و ۱۷ روز از خوابگاه بیرون اومدم احساس میکنم یک باره تغییر کردم. البته این تغییر به تفکرات درون اتوبوس هم بر میگرده. تفکرات در مورد اشتباهات گذشته و راه های جبران آن. آخرین اشتباهم مربوط به یک روز قبل بود. یعنی همین دیروز ، چهار شنبه عصر. هدفم درست بود اما راهم درست نبود.
پی نوشت:
این مدت یک پروژه طراحی وب داشتم که اولین کار قراردادی من بود و باید در زمان محدودی آن را تحویل میدادم که با توجه به مشکلاتی که برای طراحی گرافیک سایت داشتم و ارتباط با طراح و ایجاد تغییرات زمان زیادی را از من گرفت ولی به امید خدا طی چند روز آینده سایت کامل و افتتاح میشه. تصمیم جدی گرفتم که بعد از این کار کمتر برم سمت کامپیوتر و یه کم بیشتر درس بخونم و مثل ترم های قبل به سرم نیاد که همه ی درسها بمونه برای شب امتحان. فکر میکنم این ترم سنگین ترین ترم تحصیلی ام در دوران کارشناسی باشه. به همین دلیل با همه ی مشکلاتی که برام پیش میاد و با همه ی سختی های زندگی درون خوابگاه و تنهایی ها و دوری از خانواده تصمیم گرفته ام که شروع به درس خواندن کنم.
التماس دعا
…
|
+
موضوع : عمومی |
تاریخ
| ۴ نظر
محمد جواد
سلام برادر امیر
اوضاع و احوال خوبه که؟
از خدا میخایم که در حرکت باشیم و نمانیم ، که ماندن همانا و گندیدن همانا…..
کفن برف کجا، پیرهن برف کجا؟!
خسته ام، مثل درختی که از آذرماهش
باز برگرد به دلتنگی های قبل از بارن
سوره ی توبه رسیده است به بسم الله اش
سید!
سلام.
شهر کرد رفتی چیکار؟ ها؟ زود باش بگو بینم؟
چرا رفتی اونجا؟ اگه به بابات نگفتم ! یه آشی برات نپختم!
سید!
ساعت در این سایت درست نیست! من پبام رو ساعت ۶:۳۴ الان دارم می نویسم!
سید امیر
بابام زنگ زد گفت که یکی از دوستات اومده اینجا آش پخته تو هم بیا بخور. من هم چون درس داشتم نمیتونستم برم.
پس بگو شما افتادید توی زحمت.
ساعت را هم درست کردم.
ممنون که خبر دادید.
(آخر بازی جواب نداد و ناکام ماندیم)